63 - زرنگتر از زرنگ



عتيقه فروشى به روستايى رفت ، در خانه يكى از روستائيان ، تغار بسيار زيبايى را ديد كه گربه اى در داخل آن نشسته و مشغول آشاميدن آب بود. عتيقه فروش در همان نگاه اول ، ارزش بسيار زياد تغار را دريافت و تصميم گرفت بهر قيمتى شده آن را از چنگ مرد روستايى بيرون آورد، نيرنگ عجيبى به كار برد و آن اين بود: به مرد روستايى رو كرد و گفت : عموجان ! اين گربه را مى فروشى ؟ روستايى جواب داد: بله
و بعد قيمت آن را تعيين كرد، و گربه را به عتيقه فروش داد و پول آن را گرفت و گفت : خيرش را ببينى !.
عتيقه فروش بى آنكه به تغار زيبا بنگرد، گربه را گرفت و از خانه خارج شد، هنگام خروج ، به مرد روستايى گفت : عموجان اين گربه ممكن است در راه تلف شود، اگر ممكن است براى اين تغار هم قيمتى تعيين كن تا آن را بخرم و با آن اين حيوان زبان بسته آب بدهم .
مرد روستايى كه به زرنگى عتيقه فروش پى برده بود، با زيركى خنده اى كرد و گفت : نه عموجان ، من اين تغار را نمى فروشم ، اگر بفروشم از نان خوردن مى افتم ، چون تا اينجا دوازده گربه را بوسيله اين تغار فروخته ام !! (352) آرى بايد مسلمان ، هشيار باشد و در برابر رندان كهنه كار، كلاه به سرش ‍ نرود.